یک عمر در انتظار اسب سفید ارزوهایت مینشینی و تمام داستان ها را مرور میکنی تا ببینی به کدام شبیه تری...

یک عمر میگذرد و به قول فروغ اخر داستان شاهزاده با اسب سفید می اید و تو سوار بر اسب از کوچه های شهر گذر میکنی و تمام ادم ها یک صدا میگویند

...دختر خوشبخت

 اما تمام داستان این نیست ....

 

چقدر زمان لازم است تا یاد بگیری که اسب سواری کنی و

چقدر بین تو و شاهزاده ی رویاهایت فاصله افتاده

و تو با دستهای کوچکت باید تمام این فاصله ها را پر کنی...

چقدر  این مردم کوته ببینند که فقط از خوشبختی تو خ اولش را میبینند که با خنده مشترک است اما هیچ وقت نمیفهمند که تو برای رسیدن به تمام خوشبختی ات تمام حروف خوشبختی را یک به یک تجربه کردی...

از خ خنده تا ش اشک و ت تنهایی ... چقدر زمان لازم است تا تو تک تک حروف شاهزاده را هجی کنی و بعد یک به یک تجربه تا بلاخره بفهمی که از نظر شاهزاده خوش قیافه ی داستان راه عشق یک طرف بیشتر ندارد و باید همیشه منتظر باشی تا شاهزاده ات از همان طرف عشق ببارد...

چقدر زمان لازم است تا تو جرات کنی که گاهی جاده ی یک طرفه عشق ورزی را خلاف بروی و از اینکه شاهزاده با سردی جریمه ات کند نترسی..

 چقدر زمان میبرد تا بفهمی که نقشت چیست...

چقدر زمان میبرد تا به ه شاهزاده برسی و تازه ان وقت است که بعد این همه شناخت میتوانی دست هایش را محکم بگیری و  خیره در چشمانش  فریاد بزنی :

آی مردم.............منم دختر خوشبخت......!!!!